همه چیز از یک چشم به هم گذاشتن ساده شروع شد.

لحظات خوش با هم بودن؛ صدای خوش خنده ها و تمام آن دقایق دوست داشتنی در یک لحظه به انتها رسیدند. چشم هایم را که باز کردم نه خبری از تو بود و نه صدای خنده ای قابل شنیدن. سکوت سنگینی حکمفرما بود و بس. تنها؛ صدای قلبم بود که مرا به سوی تو می کشید و وقتی که ضربانش بالا می رفت می فهمیدم که به تو خیلی نزدیک شده ام. و زمانی که صدای خنده ها دوباره شنیده می شد و دوباره با هم بودیم.......

نظرات 1 + ارسال نظر
[ بدون نام ] پنج‌شنبه 22 مرداد‌ماه سال 1383 ساعت 01:39 ب.ظ

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد