

منتظر نباش که شبی بشنوی،
از این دلبستگیهای ساده دل بریدهام!
که روسری تو را،
در آن جامهدان قدیمی جا گذاشتهام!
یا در آسمان،
به ستارهی دیگری سلام کردهام!
توقعی از تو ندارم!
اگر دوست نداری،
در همان دامنهی دور ِ دریا بمان!
هر جور تو راحتی! بیبی باران!
همین سوسوی تو
از آنسوی پردهی دوری،
برای روشن کردن اتاق ِ تنهاییم کافیست!
من که اینجا کاری نمیکنم!
فقط، گهگاه
گمان آمدن ِ تو را در دفترم ثبت میکنم!
همین!
این کار هم که نور نمیخواهد!
میدانم که مثل همیشه،
به این حرفهای من میخندی!
با چالهای مهربان ِ گونهات ...
حالا، هنوز هم
وقتی به آن روزهای زلالمان نزدیک میشوم،
باران میآید!
صدای باران را میشنوی؟
((یغما گلرویی))


به بارا نی زلال
شاداب ترین گلها را
در من بیدار کرد
ابری کوچک
دیری است
از آسمان خلوت من کوچ کرده است
با شبنم وستاره هایش
ابری کوچک
(عمران صلاحی)